داستان های کوتاه بچه ها کلاس

احساس میکردم چیزی گلویم روبسته.دفتردارگفت: (آقا بیایید دفتر را امضاء کنید)سام بلند شد.آهسته

ازجلوم عبورکرد.وقتی رسید به میز خودکار برداشت.دست به دستش کرد.بغضم گرفته بود.کاش همونجا

خودکارو می نداخت و داد میزد که ساحل مال منه. من طلاقش نمیدم. اما اینطور نبود اون انتخابشو کرده

بود دوباره خودکار دست به دست کرد. برگشت یه نگاه عجیب بهم انداخت. ازهمون نگاه ها که باهاش

منو دیوونه خودش کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 0:27  توسط YASAMAN |